کتاب بادبادک باز

اثر خالد حسینی از انتشارات مجید (به سخن) - مترجم: غلامرضا اسکندری-بیشترین ترجمه شده ها

"ممکن است ناعادلانه باشد، اما آنچه در چند روز، گاهی حتی یک روز اتفاق می افتد، می تواند دوره ی یک عمر را تغییر دهد." امیر پسر ثروتمند بازرگان کابل است که عضو کاخ حاکم پشتون است. حسن، خادم و همدم ثابت او، هزاره است، کست مردود و فقیر. پیوند ناخوشایند آنها توسط انتخاب امیر پراکنده شده است تا از دوستان خود در میان تنشهای قومی، مذهبی و سیاسی سالهای مرگ سلطنت طلبان، از بین برود. اما بسیار قوی پیوند میان دو پسر است که امیر به دنیای دور سفر می کند و تلاش می کند تا در برابر اشتباهات گذشته گذشته تنها یک دوست واقعی داشته باشد. داستان فراموش نشدنی، دلهره آور از دوستی نامطلوب بین یک پسر ثروتمند و پسر خادمی پدرش، دونده کیت یک رمان زیبایی ساخته شده در کشور است که در حال فرار از بین رفته است. این مربوط به قدرت خواندن، قیمت خیانت و امکان رستگاری است؛ و اکتشاف قدرت پدران بر فرزندان - عشق، قربانی، دروغ آنها. یک داستان جالب از خانواده، عشق و دوستی در برابر فاجعه ویرانگر تاریخ افغانستان طی سی سال گذشته گفت: "دزدک کیت" یک رمان غیر معمول و قدرتمند است که تبدیل به یک محبوب و یک نوع کلاسیک است.


خرید کتاب بادبادک باز
جستجوی کتاب بادبادک باز در گودریدز

معرفی کتاب بادبادک باز از نگاه کاربران
In 2012, when I was Mathematics teacher at a private high school in Iran, I had an Afghan student in my class. Sometimes, I discussed with my students about literature, and I told them of novels and poem. I found it very strange that my students had no interest in literature and even sometimes looked with hostility to this discussion. Days passed and much time was left to the end of school year. One day I saw Ali, Afghan student, came to me and had a booklet in his hand and I saw in his eyes several times as if he wanted to say something, but he was quiet. I waited for a little, and after a few moments, I began to speak. He smiled, and with a special Afghan accent, he said @ I have written a story, sir @ and became quiet again. I said @its excellent! @, and I asked, @do you read books? @. Yes, sir, he replied. I asked, @what kind of books do you like? @. Mark Twain and John Steinbeck and Jules Verne, he answered. I asked what you have written? He replied I wrote a story about a 13 years old Afghan boy who immigrated to Iran. I got his booklet, and I read it in a week. It was a dark story. A week later, we discussed again after class. Ali invited me to go his house at night for reading books. I was pleased, and I greeted this plan. When night arrived, I took the kite runner and went to Alis home. When I entered the house, I saw a house with mud walls that has no rooms, except a small hull that there was a table in the middle of it and almost nine children were dining. Of clothes of Alis father, it was obvious that he was a building worker and he welcomed me very sincerely. I thanked him, and I went to the storehouse in the corner of the yard that Ali had made it, a place to be alone. Ali took the book and with incredible passion began to read. This process was repeated almost every night for a week, and we have read half of the Kite Runner. Among pages of the book, Ali informed me about Afghanistan, explained of how twenty people, entered Iran with a small car, illegally and secretly. Of how his classmates ridiculed him because of his Afghan accent, of how he was forced to work in a brick burner factory all days after the school, of how his dad has forced him to marry at the age of 13 in the summer. Then Ali proceeded to speak that he wants to be a writer and prizes the Nobel award. I saw in his room that he had Ferdowsi, Omar Khayyam, Hafiz and Rumis book poem. When I looked at his face, I saw an unusual man who was ahead of his time and situation. Ali said, because Afghans have been banned of the registration in public schools in Tehran, he is forced to register in a private school, and now he and his mother must work hard to pay school charges.
The next week, I went to class, but I didnt see Ali. When I asked the guys about him, they replied that because his father hadnt citizenship card and passport, he was arrested, and all of them have deported to Afghanistan. I was agitated that I couldnt continue reading Kite Runner never. Even I felt so depressed and sad when I saw the book in bookstores. Until this spring, after three years, I got a message in WhatsApp messenger from Ali, that congratulated teachers day to me. He was written that he married to a girl who was in love with her and they have a two months old girl baby. He was written he is working at a bookstore in Kabul and he has read almost thousand books in three years. He was written they have the 4G Internet in Kabul and I replied him, its supposed to we have 4G in Tehran as well, soon! When I received the message, I could reread the Kite Runner. It was a great book, especially for me, recall nostalgia of tired immigrants and unfavorable circumstances.
*************************************
سال 1391 زمانی که معلم ریاضی حق التدریس یه دبیرستان خصوصی شده بودم یه دانش اموز افغان هم سر کلاس داشتم ..هرازگاهی به بهونه های مختلف بحث رو به ادبیات میکشوندم و از رمان و شعر برای بچه ها میگفتم .. برام خیلی عجیب بود که بچه های کلاس هیچ علاقه ای به ادبیات نشون نمیدادن و گاهی حتی با دید تمسخر هم به قضیه نگاه میکردن.. روزها میگذشت و زمان زیادی به پایان سال تحصیلی باقی نمونده بود.. یک روز بعد از پایان کلاس دیدم علی محصل افغان , اومد کنار میز من و تووی دستش یه دفترچه داشت و تووی چشاش دیدم که چندبار انگار میخواست حرفی بزنه اما سکوت کرد.. کمی صبر کردم و بعد از چند لحظه سر صحبت رو باز کردم.. لبخند زد و با لهجه افغانی خاصش گفت @اقا من یه داستان نوشتم @.و سکوت کرد.. گفتم خیلی عالیه.. پرسیدم. کتاب هم میخونی? گفت اقا بله..گفتم چی میخونی? جواب داد مارک تواین و جان اشتاین بک و ژول ورن.. گفتم چی مینویسی ..جواب داد یه رمان نوشتم درباره یه پسر سیزده ساله افغان که به ایران مهاجرت کرده. دفترچه رو از علی گرفتم و تووی یک هفته خوندم. داستان غمگین بود. یک هفته بعد دوباره بعد از کلاس با هم صحبت کردیم. علی من رو دعوت کرد که شبها به خونه شون برم و کتاب بخونیم. خب خیلی از این پیشنهاد خوشحال شدم و استقبال کردم. شب کتاب بادبادک باز رو برداشتم و رفتم . وارد خونه که شدم دیدم یه خونه با دیوارهای کاهگلی که هیچ اتاقی نداره بجز یه پذیرایی که وسطش یه سفره انداخته بودن و هشت نه تا بچه کوچیک داشتن غذا می خوردن. پدر علی که از لباسهاش مشخص بود یه کارگر ساختمونی هست با گرمی خاصی از من استقبال کرد. من تشکر کردم و با علی رفتیم به سمت انباری کوچیکی که گوشه حیاط بود و علی از اون یه جایی برای تنها بودنش درست کرده بود. علی کتاب رو از من گرفت و با شعف خاصی مشغول خوندن شد.. تقریبا یک هفته هر شب این جریان تکرار می شد و ما نیمی از بادبادک باز رو خونده بودیم. علی لابلای صفحه های کتاب برام از افغانستان میگفت از این که چطور بیست نفر با یه سواری وارد ایران شدن ازینکه چطور بچه های کلاس اون رو بخاطر لهجه افغانی مسخره میکنن از این که عصرها بعد از مدرسه مجبوره تووی کارگاه اجر پزی کار کنه. از اینکه پدرش مجبورش میکنه که تابستون تووی سیزده سالگی ازدواج کنه.. بعد علی ادامه داد دلش میخواد نویسنده بشه و جایزه نوبل بگیره. توی اون انباری کوچیک دیدم که شاهنامه و خیام و حافظ و مولوی هم داره.. میگفت حافظ رو از بر داره و خیام رو هم.. و من توی اون نگاهش یه پسر شریف رو می دیدم که خیلی از زمان و محیط خودش جلوتر رفته بود. علی گفت چون توی مدارس دولتی نامنویسی افغانها ممنوعه مجبور شده توی یه دبیرستان خصوصی درس بخونه و حالا خودش و مادرش برای تامین این هزینه مجبورن کار کنن.. هفته بعد که باز سر کلاس رفتم علی رو ندیدم. وقتی پرسیدم بچه ها گفتن که چون پدرش کارت نداشته گرفتنش و همشون رو فرستادن افغانستان. اونقدر ناراحت شدم که دیگه سمت بادبادک باز نرفتم. حتی دیدن کتاب تووی شهرکتابا غمگینم میکرد.. تا اینکه بهار امسال بعد از سه سال پیامی از علی تووی وایبر رسید که روز معلم رو تبریک گفته بود.. نوشته بود با دختری که دوستش داره ازدواج کرده و یک دختر دوماهه داره. نوشته بود حالا در یه کتابفروشی توی کابل کار میکنه و توی این سه سال هزارتا کتاب خونده.نوشته بود ما اینجا تووی کابل اینترنت نسل چهارم داریم. براش نوشتم قراره نسل چهارم بزودی به ایران هم برسه! با رسیدن پیام علی باز تونستم به بادبادک باز نزدیک بشم .کتاب خوبی بود.. مخصوصا برای من یاداور غربت مهاجرای خسته و ناسازگاری روزگار...

مشاهده لینک اصلی
آرامش پیچاندن پیچ زندگی در پایین ترین حد است
سکوت خاموش کردن آن پیچ است.بستن آن است،بستن تمام آن


تمام ستارگان آسمان برای کتاب هایی مثل بادبادک باز ، همسایه ها و ... که از واقعیات زندگی مردم و دردهایشان می گویند کم است و توهین آمیز
این پنج ستاره هم به سرنوشت من دچار شده اند و از پس تعریف بادبادک باز بر نمی آیند

در آغاز جملاتی از کتاب می آورم و بعد به چیزهایی که هنگام خواندن کتاب فکرم را مشغول می کردند خواهم پرداخت

اولین بار در این کتاب بود که اسم هزاره رو از سربازی افغانی شنیدم و اول فکر کردم حتما ناسزا یا فحشی خیلی زشتی است که او با تمسخر حسن را با این اسم صدا میزند
با خودم می گفتم اگر این واقعیت داشته باشد هزاره ها چطور تونستن در چنین فضای تحقیرآمیزی زندگی کنن
جایی که حتی کودکان را هم بخاطر نژادشان تمسخر می کنند

میراث افغانستان

بیا فرض کنیم که پدر و مادر بچه زنده نمانده اند.حتی در این حال اداره -
مهاجرت فکر می کند بهتر است بچه را به کسی بدهد که مقیم کشور زادگاه اوست.تا میراثش پامال نشود

@description@

کدام میراث؟ طالبان هر میراثی را که افغانستان داشته از -
بین برده.دیدید که با مجسمه عظیم بودا در بامیان چه کردند؟

@description@

از این عکس وحشتناک تر جمله زیر بود

مین.آیا راه بهتری از این برای مرگ افغان ها هست؟


اما چیزایی که فکرم را مشغول کردند

:شیعه بودن هزاره ها و سنی بودن پشتو ها

یادمه تو ویکی پدیا و خود کتاب خواندم که پشتوها سنی و هزاره ها شیعه هستند و حتی طالبان در شهر مزار شریف، هزاره ها را به جرم مذهبشون قتل عام کردند
اما در کتاب @امیر@ که پشتو بود از گذاشتن مهر در نماز می گفت و @حسن@ که هزاره بود نمی گذاشت پنج نمازش قضا شود

حسن هيچوقت پنج وعده نمازش قضا نمي شد،حتي وقتي بازي مي كرديم،عذرخواهي ميكرد،از چاه حياط آب مي كشيد،وضو مي گرفت و توي كلبه ناپديد ميشد

امیر هم با خود می گوید:در حقیقت یادم نمی آمد که آخرین بار کی سر به مُهر گذاشته ام

همانطور که می دانید سنی ها مهر نمی گذارد و شیعیان هم فقط سه نماز را بصورت حاضره می خوانند
نمیدانم نویسنده از این تضاد میخواست نکته ای بگوید یا فقط اشتباهی مرتکب شده بود

:چشمان سبز هزاره ها

دوستی می گفت چشمان سبز یکی از مشخصات ظاهری بیشتر آریایی ها بوده

@description@


خالد حسینی علاقه زیادی به گفتن درباره چشمان سبز هزاره ها داشت
...از مادر حسن گرفته تا زن حسن و
می گویند هزاره ها بخاطر چشمان بادامی شاید از نسل مغول ها باشند
اما شاید همین چشمان سبز دلیل بر رد این نظریه باشد و نشان بدهد که این مردمان جزو کهن ترین مردمان سرزمین افغانستان باشند
حالا اصلا حساب کنیم قدمتشان به 100 سال هم نرسد و مذهبشان هم متفاوت با دیگران باشد

آیا به این دلایل مسخره، باید نسل آنها را نابود کرد!؟
چون مثه ما نماز نمی خوانند و خون ملتی بیگانه در رگ هایشان در گردش است؟



مشاهده لینک اصلی
@ برای شما هزار بار بیش ازبچه ها arent کتاب رنگ آمیزی. شما نمی توانید آنها را با رنگ های مورد علاقه خود پر کنید.... توجه به سمت او مانند آفتابگردان تبدیل به خورشید تبدیل شده است. @ @ اما حتی زمانی که او در اطراف نبود، @ @ هنگامی که شما یک مرد کشتن، شما سرقت زندگی شما یک زن و شوهر را به یک شوهر سرقت می کنید، فرزندان یک پدر را سرقت می کنید. وقتی دروغ می گویی، دیگران حق را به حقیقت دزدی می کنند. هنگامی که تقلب میکنید، حق عدالت را سرقت میکنید. ... او صدایی بود که باعث شد من به شیر و عسل فکر می کردم.قلب من در فکر او لرزید.... و من رفتم، تظاهر می کند که او را نمی شناسد، اما می میرد.معلوم شد، مانند سرطان، سرطان نامهای بسیاری داشت.هر زن نیاز به یک شوهر داشت، حتی اگر او این آهنگ را در سکوت نگه داشته بود. @ @ اولین بار که دیدم اقیانوس آرام، من تقریبا گریه کردم. @ @ افتخار. چشم هایش وقتی که او گفت این را می فهمید و من دوست داشتم که در انتهای آن قرار بگیرد.صبح به یک کلید بزنید و آن را به چاه پرتاب کنید، به آرامی، ماه دوست داشتنی من، به آرامی بروید. خورشید صبح را فراموش کنید تا بلند شود در شرق، به آرامی، دوست داشتنی ماه، به آرامی.مردان آسان هستند، ... لوله کشی مردانه مانند ذهن او: ساده، چند شگفتی است. شما از خانم ها، از سوی دیگر ... خوب، خداوند فکر زیادی را در ساختن شما انجام داد.تمام زندگی من، Id در اطراف مردان بود. در آن شب حساسیت یک زن را کشف کردم.و من تقریبا می توانستم احساس خستگی در رحم او را ببینم، مثل اینکه زندگی، تنفس بود. آن را به ازدواج ما، آن ناپدید شدن، به خنده های ما، و عشق ورزیدن ما را از بین برد. و اواخر شب، در تاریکی اتاق ما، هوادار احساس می کند که از [او] و از میان ما بر می دارد. خواب بین ما مانند یک کودک تازه متولد شده.America یک رودخانه بود که در اطراف ناآگاهانه از گذشته سرگردان بود. من می توانستم به این رودخانه بیفتم، گناهانم را پایین بکشند، بگذارید آبهایشان را به جایی دور بریزم. در جایی بدون ارواح، هیچ خاطره ای و هیچ گناهی. اگر برای هیچ چیز دیگری، برای این که من آمریکا را در آغوش گرفتم.... و هر روز از [خدا] می خواهم که من زنده ام، نه به خاطر اینکه از مرگ می ترسم، بلکه چون همسر من یک شوهر دارد و پسرم یتیم نیست. ... او را از اطمینان از آشفتگی بلند می کند و او را در یک آشفتگی ناگهانی رها می کند.... گاهی اوقات مرده ها خوش شانس هستند.او مانند او می ترسد که پشت پاهای خود را ترک کند. او به عنوان اگر نه به محاصره هوا در اطراف او نقل مکان کرد. @ @ ... و هنگامی که او دست های خود را در اطراف گردن من قفل، زمانی که من سیب را در موهای خود بویید، متوجه شدم که چقدر او را از دست رفته است. تو هنوز هم خورشید صبح به من ... من زمزمه کردم.... خدا وجود دارد، همیشه وجود دارد. من او را اینجا می بینم، در میان مردم در این راهرو ناامیدی [بیمارستان]. این خانه واقعی خداست؛ این جایی است که کسانی که خدا را از دست داده اند او را پیدا خواهند کرد ... خدا وجود دارد، باید وجود داشته باشد، و اکنون دعا می کنم، دعا خواهم کرد که او را فراموش می کند که او را نادیده گرفتم تمام این سالها، ببخشید که من خیانت کرده ام، دروغ می گویم و با مجازات گناه می کنم فقط به او در حال حاضر در زمان نیاز به نوبه خود. من دعا می کنم که او به عنوان مهربان، مهربان و مهربان است زیرا کتابش می گوید او است. @

مشاهده لینک اصلی
من امروز در سن بیست و نه سالگی در یک روز باتلاق گرم تابستان در زمستان سال 2008، تبدیل شدم. آنچه که من در مورد آن چه می خواهم به شما می گویم بسیار تکان دهنده است. این قصد دارد احساسات شما را کنترل کند. این ممکن است شامل برخی از کلمات تصادفی در زبان مادری من بدون هیچ دلیل. این چیزهای غیر ضروری در مورد فرهنگ من به شما آموزش خواهد داد. این دقیق تر از یک گرید پنجم نیست. و آن را به عنوان بسیاری از کلیشه ها و به همان اندازه پیش بینی به عنوان انسان به عنوان امکان پذیر است. شما در حال شوکه شدن هستید من، برای یکی، هرگز آن را نمی بینم. بنابراین من شک دارم که شما خواهد شد. آماده شدن. آیا شما خیلی آماده به شوخی شده اید؟ شما هرگز این آینده را نمی بینید. بعدا وحشی بزرگ می آید، پس آماده باشید! صبر کنید، باید ابتدا از شما بپرسم. آیا شما می دانید که ایرلندی مانند سیب زمینی؟ بله، ما واقعا از آنها لذت می بریم. و الکل هم همینطور. بسیار عالی است ارین برو بروگ! این یعنی ایرلند برای همیشه! متأسفانه شما بسیار ناراحت خواهید شد که بدانید که پدر من به دلیل یک بمب خودروی ایرلندی درگذشت. خوب، حدود 15 از آنها دقیق است. همه در معده خالی این باعث می شود من غمگین و شما نیز باید غمگین، خواننده محترم. اوک، به بزرگ نشان می دهد. در اینجا این است: در آن روز بارانی سرد، که اتفاق افتاده بود که روزی که تصمیم گرفتم از خواندن دونده بادبادک خارج شوم، به اسباب کتاب تبدیل شدم. از آنجا که دونده بادبادک توسط بسیاری از افرادی که آن را بخوانند adored، من مجبور به نتیجه گیری که اکثر مردم نیاز به خواندن بیشتر. خیلی بیشتر. اگر این کتاب را دوست دارید، باید خجالت بکشید. به طور جدی. لحظه ای که من به عنوان اسنو کتاب (به زودی پس از @ Scene @) تبدیل شدم، خیلی خجالت کشیدم که آن را ببینم و آن را متهم کنم که مردی که در کنار من قرار دارد در متروی قرار دادن کتاب روی دامنه من است، در حالی که من توجه نکردم. @ چطور جرات می کنی، آقا! آیا شما هیچ شایستگی ندارید؟ @ من هیجان زده به زبان مادری من سپس متوجه شدم یک میمون روی پلت فرم در حال انتظار برای قرار دادن یک قطار. من به سرعت قطارم را پرت کرد، به طرف او رفتم، کتاب را به او دادم، و گفت: \"توپه مورنین به تو!\" لذت ببرید! @ Later در آن روز، من دیدم که میمون پرواز یک بادبادک در مقابل بنای یادبود واشنگتن. من متوجه شدم که رشته شیشه ای دستانش را خونین نکرد. میدونی چرا؟ او دستکش را پوشید. -------------------------------------------------- ------------- لطفا توجه داشته باشید که من برای زندگی و واقعیت به هیچ وجه قدردانی ندارم. ** بارت بونسون، که ادعا می کند که @ عزیزم برای خواندن این کتاب بهتر است @ پیشنهاد داد که من را این توضیح برای بررسی من بابت پیشنهاد، بارت! امیدوارم چیزهایی را برای کسانی که تعجب آور هستند پاک کنید.

مشاهده لینک اصلی
این نوعی از کتاب سفید آمریکایی است که احساس می کند دنیایی دارد. درست همانند طغیان داستان های پاپ بومی آمریکایی در اواخر دهه هشتاد، این ادبیات عمدتا مستعمره است که در آن وانمود می کند که برخی جنبه های فرهنگ دیگر را آشکار می کند، اما در بازبینی دقیق تر (به غیر از حدیث گاه به گاه) این داستان کاملا غربی است ، در سنت غربی کاملا محکم است. حتي آن دسته از هزينه هايي که حسيني مي دهد، به اندازه اي مبهم است که از آنها تحت تأثير قرار مي گيرد، بايد تقريبا هيچ اطلاعي از تاريخ افغانستان نداشته باشد، و نه درگيري هاي فرهنگي بين مسلمانان شيعه و سني، يا چگونگي شکلگيري آن میدان جنگ جایگزین برای روسیه و ایالات متحده در جنگ سرد، یا برای درگیری های استعماری قرن ها پیش از آن. متأسفانه، برای تمام گزارش های خبری روزانه در مورد افغانستان، اکثر مردم خیلی از تاریخ آن را می دانند. داستان های هسینسون به شدت پیش بینی شده است و در نهایت به طرز شگفت انگیزی پیچیده می شود که خواننده هرگز نباید در مورد شگفتی نگران باشد. هر تصادفی مناسب که می تواند رخ دهد، اتفاق می افتد. او تلاش می کند تا با تحریک خشونت آمیز به هیجان برخیزد اما تقریبا جایگزینی برای یک طرح درست است. او همچنین دوست دارد تنش را با ایجاد یک درگیری کوچک بین دو شخصیت و سپس آن را برای سال ها تحقیر کند، علیرغم این واقعیت است که آن را آسان می کند و شخصیت ها هیچ دلیلی برای حفظ تعارض ندارند. و از آنجا که منازعه در طول زمان رشد نمی کند یا تغییر نمی کند، همه چیز به سرعت به واکنش های کوچک و تکراری کاهش می یابد. او حتی یک شخصیت شیطان سفیدی سفید، یک جامعه شناخته شده (و پدوفیل) را به عنوان نماد شیطانی طالبان ایجاد می کند. این یک درگیری عجیب و غریب در روایت ایجاد می کند، زیرا یکی از موضوعات اصلی این است که نابرابری های ساده و درگیری های بی معنی از خود سنت افغانی است. غافلگیر شدن او از قدرت ثروتمند، زیبا و سفید به عنوان منبع ناآرامی های مذهبی در میان شرق می گوید که ادعای او این است که این درگیری ها ناشی از کم توجهی است. واقعیت این است که این شخصیت به نظر می رسد که عمق انگیزه ای از تبه کار دیزنی را نیز به معنی آن است که او به عنوان نمایندگی از علل اساسی نابرابری استعماری، که تمایل به اقتصاد، و نه شخصی است، کار نمی کند. پیام های مخلوط مختلف درمورد همکاران درگیر در جریان جنگ افغانستان، نشان می دهد که حسینی در مورد این موضوع چیزی غیرمعمول ندارد. شاید بدترین قسمت این کتاب این است که چقدر به نادیده گرفتن امریکا سفید می پردازد. این اجازه می دهد خوانندگان ساده و معصوم بتوانند احساس خود را نسبت به خودشان نسبت به درگیری های بزرگتر در میان شرق، احساس کنند، اما همچنین به آنها اجازه می دهد تا برتری مسلمانان نسبت به روش های عقب مانده، کلاسیستانه و جنگی خود را حفظ کنند. به طور خلاصه، از دیدگاه مودبانه و والدین که بسیاری از آمریکایی ها در مورد سایر نقاط جهان دارند، پشتیبانی می کند. و همه اینها را بدون آگاهی از درک نگرانی های گسترده و حیاتی اقتصادی که باعث می شود بزرگتر از اواسط شرق که به لحاظ حیاتی برای آینده جهان است، آشکار سازد. متاسفم که هیچ جایی از این کتاب ها به شدت تحسین برانگیز خشونت و جایگزینی ستایش و دین زدن غرب درک می کند که چرا این درگیری اتفاق می افتد، چه چیزی آن را به جای خود قرار داده است، و به همین دلیل است که ما همه را به ما می کشاند. نقطه ای که می تواند همدردی را به خشم یا تحقق تبدیل کند، به سادگی وجود ندارد. یک شوخی بد در اینترنت وجود دارد که نقشه ای از جهان را نشان می دهد که در اواسط شرق جایگزین یک دهانه پر از دریا با مشکل اظهار نظر شده است. آنچه که این نقشه نمیتواند نشان دهد این است که دلیلی وجود دارد که غرب درگیر امور در میان اواسط شرق باشد و هر بار که ما انجام میدهیم، یک درگیری دیگر ایجاد میشود؛ چرا که تقریبا هر گروهی که ما اکنون به عنوان تروریستها مجبور میباشیم، آموزش داده شده و مسلح شده توسط ایالات متحده و قدرت های غربی برای خدمت به منافع اقتصادی ما. تا زمانی که ما افراطی گرا را به عنوان بی نظیر جامعه شناسی می بینیم، ما نمی توانیم علیه آنها عمل کنیم. ما باید تشخیص دهیم که افراد عادی این مسیرها را سقوط می دهند و هر کس خود را به عنوان حق موجود می بیند. چه کسی درست است: غربی که بمب بی دقت او یک کودک یا مسلمانان را می کشد؟ مسلما نباید مسلمانان مسلمان را از مسلمانان بد جدا کرد؛ چرا که مردم اساسا خوب یا بد هستند. آنها اساسا مردم هستند. تقریبا بدون استثنا، آنها به دنبال آینده خود، فرزندان و جوامعشان هستند. تماس گرفتن با کسی که فقط بد است بدان معنی است که شما سعی در درک دیدگاه خود ندارید و تصمیم گرفتید که فقط از نفرت نفرین کنید زیرا آسان تر از آن است که نادیده بگیرید و سعی کنید درک کنید. این کتاب مخصوصا روشنگری نیست یا به خوبی نوشته شده است، غیر معمول در پرفروشها. مشکل این است که آمریکایی ها از این کتاب استفاده می کنند تا اعمال نادیده انگاری خود را درمورد مشکلات در شرق توجیه کنند. این کتاب باعث می شود افراد در مورد خودشان احساس خوبی داشته باشند، به جای کمک به آنها برای فکر کردن بهتر در مورد جهان. برای دید عمیق بیننده، دست زدن ...

مشاهده لینک اصلی
این کتاب حدود یک ماه قبل به پایان رسیده است، اما این مدت طول کشید تا به بررسی آن بپردازم، زیرا احساسات مخلوطی در مورد آن دارم. این رمان عمیقا تأثیرگذار بود اما عمدتا به روش خوبی نبود. من واقعا می خواستم آن را دوست دارم، اما بیشتر به آنچه که من در مورد کتاب نمی خواند فکر می کنم، بیشتر آن را از من دور می کند. من حتی این بازنگری را از دو ستاره به یک از زمان شروع به نوشتن آن تا زمانیکه من تمام کردم، لمس کردم. این نوشتار بسیار خوب بود وقتی که به توصیف می رسید، در آن من واقعا احساس نویسنده توصیف صحنه ها، و از نظر حرکت داستان به جلو. به این ترتیب، نوشتن آن به طور خاص به چالش کشیدن نیست. بخشی از این رمان، تصویر گرم خود را از فرهنگ مخلوط افغانستان و نحوه تبدیل آن به تصویر واقعی یک افغانستان به عنوان محل زندگی، قبل از کودتا، شوروی تهاجم و بالاتر از همه، طالبان و بعد از 11 سپتامبر یک تصویر فسیلی در ایالات متحده از یک دولت شکست خورده ایجاد کردند که در عقب ماندگی @ پنهان شده بود و در نقش یک تبه کار از ریخته گری مرکزی قرار داشت. در حال حاضر برای نه خیلی خوب == هشدار اسپویلر == ... زیرا من فکر نمی کنم من قادر به شکایت در مورد آنچه که من در مورد کتاب بدون در نظر گرفتن نکات مهم طرح. (بدون ذکر است که بعضی از موارد زیر فقط به کسی که این کتاب را خوانده است، حساس هستند) بنابراین اگر شما نمی خواهید آن را برای خودتان خراب کنید، بیشتر بخوانید، اینجا اسپویلرها هستند: احساسات قاطعانه من در طول کتاب کاملا احساس می شود دستکاری شده البته یکی از دلایل اصلی این است که نویسندگان تلاش می کنند تا استعاره، تمثیل و جلوه های ویژه کاملا شبیه باشند. هنگامی که او می خواهد نقطه ای بسازد، او با شما به سر شما می آید، سخت است - Amirs split لب / Hassans شکاف شکم بلافاصله، به شدت به ذهن می آید، اما من احساس می کنم دستکاری بیش از آن. اعضای طبقه خدمتگزار در این داستان، رنج بردن فاجعه های وحشتناک و غم انگیز است، گاهی اوقات به دست قهرمان خوب ما، و در عین حال رمان به نظر می رسد انتظار خواننده را برای ابراز همدردی خود با فرزند @ child @ wronged @، از دست دادن پستان خود را بر درد عاطفی زندگی با زخمهایی که او خودخواهانه به دیگران تحمیل کرده است. چگونه، چرا، به نظر من او بدتر از آن چیزی است که او نسبت به دیگران انجام داده است؟ به جای اینکه بیشتر همدردی و خویشاوندی را برای کسانی که از طریق هیچ گونه تقصیری از خود نباشند، نه فقط یک یا دو بار، بلکه دوباره و دوباره رنج می برند؟ البته این افزایش / شناسایی با قاتل @ wounded / / flawed در کنار یک تصویر کاملا مستهجن از اعضای کلاس خدمتکار به عنوان بسیار شاد و خوشحال کننده است، زمانی که آنها بیشتر خدمتکار و کامل خود را تحت الشعاع نیازهای خود ، می خواهد، خواسته ها، لذت ها - خودشان، در واقع - به نیاز اساتید خودشان. (حتی زمانی که آنها از استادان خود از خودپرستی، بی عاطفه و یا حماقت خود محافظت می کنند). من نمی بینم که شخصیت اصلی امیر، احتمالا دوست داشتنی باشد. امیران با اسفف در حال نبرد هستند، مهم این است که او به اندازه کافی از او حمایت نمی کند، زیرا او احساس می کند که این کار را انجام می دهد یا احساس می کند که باید باشد. در عوض، او با کمترین آژانس خود کار می کند - او بیشتر یا کمتر صرفا به روال رو به جلو حرکت می کند. (و علاوه بر این، در نهایت، سهراب (حسن دوباره) است که او را نجات می دهد.) من رمان تازه ای را تحمل آمیر را پایان دادم و حتی بیشتر از این نویسنده متاثر شدم تا تلاش کنم خواننده فکر می کند که به نظر امیر احتیاج دارد در مورد هر کس دیگری در داستان. چند نکته دیگر: من تعجب می کنم که آیا یک موضوع از رمان این است که هیچ پایان قطعی قطعی وجود دارد، هیچ لحظات غیر قابل تغییر از epiphany یا رستگاری. از آنجا که Amirs eth @ triumph @، مانند آن است، بیش از Assef، بسیار کوتاه مدت است. او موفق می شود فقط یک یا دو هفته بعد از وقوع زلزله، او را به سمت سهراب بازگرداند تا قولش را بدهد که او را به یتیم خانه بفرستد. و در نهایت من نمی فهمم که چرا ریاکاری بابا بیشتر از موضوع نیست. او چنین چیزی را به سوی فرزندانش حفاری می کند؛ دروغ است که سرقت از حقایق حق است. ربطی به خود او وجود یک چیز عظیم است، و شرمساری که نویسنده با آن انجام نمی دهد. با این وجود، پس از تمام چیزهای بد من که باید در مورد آن صحبت کنم، من یک نقل قول چندگانه را به خاطر دارم: هر زن نیاز به یک شوهر دارد. حتی اگر او آهنگ را در او سکوت کرد. @ (ص 178) @ حقیقت واقعی افغانستان، آقا صاحب است. افغانستان را می شناسم. شما؟ شما در اینجا همیشه یک توریست بودید، شما فقط این را نمی دانستید. @ (ص 232) === UPDATE === من در ابتدا بررسی خود را \"دونده کیت\" در فوریه 2008 انجام دادم. از آن زمان، بررسی من یک پاسخ بسیار قوی از دیگر اعضای Goodreads. من چند بار در بخش نظرات پاسخ دادم، اما متوجه شدم که اکنون بخش نظرات به اندازه کافی بلند شده است که بعضی از افراد ممکن است متوجه شوند که من برخی از توضیحات را به بررسی من اضافه کرده ام. بنابراین، اگر چه پاسخ گسترده ای که در بخش نظرات در اکتبر 2008 در بخش نظرات ارسال کردم هنوز در بخش نظرات در دسترس است ...

مشاهده لینک اصلی
4.5 ستاره آه، قلب من این دلهره آور و زیبا نوشته شده است!

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب بادبادک باز


 کتاب بیگانه
 کتاب پی پی جوراب بلند
 کتاب درنده ی باسکرویل
 کتاب شازده کوچولو
 کتاب دنیای سوفی
 کتاب دفتر کارآگاهی شماره یک بانوان